تبليغاتX
زرقان - زرگان - زرگون
مقالاتی درباره شهر زرقان فارس

هوالجمیل

 

 پرتوهائي از زندگاني شهید عبدالرضا رنجبر

 

اين متن هنوز ويرايش نشده است.

بسیاری از صفات خوب و پسندیده، وجه مشترک اکثر رزمندگان اسلام بود ولی بعضی از آنها، صفت‌های برجسته‌ای داشتند که معمولاً با آن شناخته می‌شدند.

شهید عبدالرضا رنجبر علاوه بر دارا بودن اکثر صفتهای خوب و تقوای الهی در چند صفت اجتماعی شاخص و برجسته بود:

1.    پُرکاری و خستگی ناپذیر

2.    بی‌توقعی

3.    خوش‌زبانی و حاضرجوابی

4.    کم‌روئی

5.    تقید کامل به اطاعت از فرماندهی

6.    آمادگی دائمی

7.    حساسیت بسیار زیاد بر رعایت حجاب (زن و مرد)

8.    عجله ذاتی

9.    بی‌اعتنائی به دنیا و مخالفت با هر گونه اسراف و تشریفات و تجملات

او آنچنان در این صفتها برجسته بود که هر کس به محض شنیدن نام او، به یاد این صفتها می‌افتاد و یا به محض شنیدن یکی از این صفتها، رضا را فوراً به خاطر می‌آورد.

البته این صفات اجتماعی در اکثر بچه‌ها وجود داشت ولی میزان و درجه این صفات در آنها تفاوت داشت.

تمام بچه‌های جبهه، پرکار و خستگی ناپذیر و بی‌توقع بودند ولی ممکن بود خوش‌زبان و حاضرجواب نباشند. اکثر بچه‌ها نسبت به دنیا بی‌اعتنا بودند ولی ممکن بود کم‌رو نباشند. اکثر بچه‌ها تقید کامل به دستورات فرماندهی داشتند ولی ممکن بود گاهگاهی آمادگی دائمی و عجله ذاتی نداشته باشند ولی رضا تمام این صفت‌ها را با هم در حد اعلی داشت.

البته، چنانکه گفته شد. این صفتها، اجتماعی به حساب آمده‌اند و صفت‌های اخلاقی، مثل راستگوئی، دیانت، تواضع، احترام به والدین و بزرگترها و دوستان و غیره جزو این صفات قرار نگرفته‌اند چون اکثر رزمندگان، این صفتهای اخلاقی، را در حد کمال در وجود خود داشتند.

*****

درباره عجله ذاتی رضا خاطرات بسیاری در ذهن دوستان وجود داشت.

رضا همیشه عجله داشت. حتی وقتی که خواب بود به نظر می‌رسید در خواب هم عجله دارد، به محض اینکه صدایش می‌زدیم بیدرنگ بر می‌خواست و در کوتاهترین زمان ممکن آماده می‌شد و بدون اینکه اثری از خواب در او وجود داشته باشد می‌گفت: یالا، زود باشین، دیر می‌شه، چکار باید بکنیم؟ کجا باید بریم؟ این خصوصیت رضا، باعث می‌شد که بعضی وقتها بچه‌ها سربه‌سر او بگذارند و در خواب صدایش کنند. هیچوقت هم اخم و قهر نمی‌کرد. وقتی که می‌دید بچه‌ها فقط سربه‌سرش گذاشته‌اند با یک حرف خوشمزه، به نشاط بچه‌ها می‌افزود و دوباره به خواب می‌رفت و مثل این بود که اصلاً بیدار نشده است. اگر چه در گروه مقاومت از لحاظ سن و هیکل، از همه کوچکتر بود ولی چنان توانائی‌های خودش را به اثبات رسانده بود که جزو بزرگان به حساب می‌آمد و برای بسیاری از مأموریت‌های سخت پیشقدم می‌شد. در اصل او سالها از سن طبیعی خودش بزرگتر بود.

به همین خاطر بچه‌های گروه مقاومت خیلی دوستش می‌داشتند و گاهگاهی برای رفع خستگی و ایجاد نشاط دست به شیطنت می‌زدند. وقتی هم که بچه‌ها را از اینکار منع می‌کردیم می‌گفت: بذار خوش باشن، نوبت ما هم می‌رسه. در عین حال هیچوقت جواب شیطنت‌های آنها را نمی‌داد.

عجلة او به معني عجول بودن نبود بلکه ذاتاً همیشه در حال «آماده‌باش» به سر می‌برد و همیشه نگران تکلیفی بود که فکر می‌کرد برای آن خلق شده است.

شاید به خاطر همین عجله بود که خیلی زودتر از همسن‌های خودش از دوران زیبای کودکی عبور کرد و به دوران نوجوانی و جوانی رسید. اما چیزی که او برایش عجله داشت و همیشه دنبال آن می‌دوید «شهادت» بود و همه این را می‌دانستند.

عجله ذاتی رضا در راه رفتن او هم کاملاً مشهور بود. اگر حتی برای یک کار عادی می‌خواست چند قدیم هم حرکت کند. اینطور به نظر می‌رسید که می‌خواهد بدود و البته این حالت همیشه آمیخته با شوخی و خوشمزگی و شیرین‌زبانی بود. به همین خاطر، در انجام مأموریت‌های عادی و نظامی، هیچکس «آماده‌تر» از او نبود. بسیاری از عجله‌ها معمولاً با بی‌دقتی و بی‌احتیاطی و بی‌نظمی همراه است ولی عجله او همراه با احتیاط و دقت و نظم بود و خیلی سریع و ساده به اصل و هدف مأمویت‌ پی می‌برد و به اصطلاح سریعاً توجیه می‌شد و این نشان‌دهنده قدرت ذهنی او برای درک برنامه‌ها بود. یعنی نه نیازی به ساعتها توجیه داشت و نه کارها را خراب می‌کرد.

این روحیه به او خصلتی دیگر هم بخشیده بود و آن خصلت «امدادرسانی سریع و خدمت به همرزمان و دوستان» بود. به محض اینکه در حیطه کاری و نظامی نیاز به چیزی یا کاری پیدا می‌شد رضا اولین نفری بود که بی‌اغماض و بی‌ريا برای انجام آن پیشقدم می‌شد و هیچگاه منتظر دیگران نمی‌ماند و منتظر تشکر و سپاسگزاری هم نبود. او خودش را وقف خدمت به دیگران کرده بود و از این روحیه لذتی می‌برد که با هیچ چیز دیگری، قابل حصول نبود. روح ناآرام و خوش‌طبع او که همیشه باعث عجله او در کارها می‌شد فقط در یک زمان به آرامش و اطمینان می‌رسد و آن در هنگام نماز بود. برای رسیدن به نماز اول وقت عجله‌ای مضاعف داشت ولی پس از آن دیگر عجله بی‌مفهوم بود و نمازش را با آرامش می‌خواند تا جائی که بعضی‌ وقتها بچه‌ها از او می‌خواستند که در نمازش هم مثل بقیه کارهایش عجله کند و او با طمأنینه‌ای خاص، نماز را با تمام مستحبات و تعقیباتش به جا می‌آورد و پس از نماز دوباره عجله‌کاری‌هایش گل می‌کرد.

*****

 

خاطرات بسیاری از اراده قوی و راسخ رضا در خاطر خانواده و همرزمان وجود دارد که به یک نمونه آن اشاره می‌کنیم: رضا در دو لشکر بعنوان بسیجی و پاسدار وظیفه و پاسدار رسمی خدمت کرد. یکی لشکر 19 فجر و دیگری لشکر المهدی که اکثر بچه‌های فارس و مخصوصاً شهر زرقان در آن لشکرها بودند. در لشکر 19 در قسمت مهندسی خدمت می‌کرد. مهندسی لشکر وظايف متفاوتی داشت از جمله راهسازی و سنگرسازی با ماشین‌های بزرگ و رضا مدتی چنین مسئولیتی داشت. خاطره زیر یکی از شاهکارهای اوست:

زمستان بود و لودر در منطقه‌ای باتلاقی به گل نشسته بود و منطقه زیر آتش شدید دشمن قرار داشت. جای لودر هم شناسایی شده بود و آتش دشمن کم‌کم به سمت آن هدایت می‌شد. بچه‌ها تلاش خود را کرده بودند ولی لودر هر لحظه بیشتر در گل فرو می‌رفت. لودری که قرار بود برای بچه‌ها سنگرسازی کند و خیلی‌ها منتظرش بودند حالا تبدیل شده بود به هدف مشخص برای دشمن و این نکته رضا را شدیداً آزار می‌داد. دیگر هیچ کاری از هیچکس ساخته نبود. مسئول گروه دستور داد که بچه‌ها به جاهای امن بروند و جان خود را نجات دهند و دیگر کاری به لودر نداشته باشند. چاره‌ای هم غیر از این نبود. در این میان فریاد رضا بلند شد که:

من تا لودر را بیرون نیاورم نمی‌روم.

و حرفهایش چنان قاطع و امیدوار کننده بود که بار دیگر بچه‌ها را به طرف لودر کشاند. در حالیکه رضا نه مسئول لودر بود و نه مسئولیت قانونی آن را بعهده داشت. آتش دشمن هم داشت بیشتر می‌شد.

از پله‌های لودر بالا رفت و پشت آن نشست دوباره تمام بچه‌ها به طرف او برگشتند و کار نجات لودر را آغاز کردند. رضا که دید بچه‌ها دوباره به طرف او آمده‌اند با نشاط و امید کامل چند یا علی و یا حسین گفت و روحی تازه در گروه دمیده شد. بعد از چند دقیقه با امدادهای الهی لودر از منطقه باتلاقی بیرون آمد و همه سوارش شدند و از زیر آتش بیرون رفتند. چند لحظه بعد دقیقاً جائی که لودر در آن چپیده بود زیر آتش شدید قرار گرفت و اگر عملیات نجات لودر فقط چند لحظه به تأخیر افتاده بود. لودر و خدمه‌های آن مورد اصابت خمپاره‌ها و توپهای دشمن قرار می‌گرفتند وقتی که بچه‌های این صحنه را دیدند، رضا را در آغوش گرفتند و سر و روی او را بوسه باران کردند.

حالا رضا به آرزویش رسیده بود و داشت به همراه گروهی که عضو آن بود به سمت خاکریزهائی می‌رفتند که دوستان آنها منتظر لودر و گروه مهندسی بودند.

*****

رضا با آن جثه کوچکش اراده‌ای قوی داشت و انجام هیچ‌کاری در نظرش سخت نبود. اگر به او گفته می‌شد که می‌خواهیم این کوه را برداریم و روی آن کوه بگذاریم می‌گفت: یالا، چرا معطلید. البته این حرف، یک مثل غیر واقعي و غير منطقی است ولی بسیاری از کارهائی که در دوران دفاع مقدس انجام شد، کمتر از جابجا کردن یک کوه نبود و مهم این است که اراده‌هائی قوی و استوار مثل اراده رضا، پشتوانه چنین عملیات‌های متهورانه و برنامه‌های خارق‌العاده بودند. وقتی که هدف، مشخص بود و بچه‌ها می‌دیدند که فرماندهان و برنامه‌ریزان نیز پابه‌پای آنها در عملیاتها شرکت می‌کنند، هیچ تردیدی برای شکست دادن دشمنی که دین و وطن آنها را مورد تعرض و تجاوز قرار داده بود، به خود راه نمی‌دادند و خود را بی‌مهابا به آب و آتش می‌زدند.

*****

مادرش مي‌گويد: رضا، هفت هشت ساله بود با خاله‌اش رفتیم مرودشت، هنوز انقلاب نشده بود برای رسیدن به داروخانه باید از جلو سینما عبور می‌کردیم. جلو سینما شلوغ بود، رضا که متوجه قضیه شده بود یکبار جلو ما ایستاد و گفت: سرتان را به طرف سینما برنگردانید تا از اینجا رد شویم. ما اصلاً در فکر سینما نبودیم، هیچوقت هم به سینما نرفته‌ایم. خاله‌اش برای اینکه سربه‌سر رضا بگذارد با خنده گفت: ما می‌خواهیم برویم سینما.

رضا چسبید به چادر ما و نگذاشت جلوتر برویم گفت باید از همین جا برگردیم به زرقان.

خاله‌اش وقتی دید رضا خیلی جدی است و حتی می‌خواهد گریه کند، گفت: خاله، ما چکار به سینما داریم، می‌خواهیم برویم داروخانه، رضا گفت: پس باید از آن طرف خیابان رد شویم. هر کار کردیم راضی نشد. خیابان هم بخاطر عبور و مرور ماشین شلوغ بود. به او قول دادیم که اصلاً به طرف سینما نگاه نکنیم و رضا قبول کرد. از جلو سینما که عبور می‌کردیم، رضا هم مواظب ما بود که به سینما نگاه نکنیم هم مواظب بود که دیگران به ما نگاه نکنند. هنگام بازگشت هم دوباره غیرت دینی‌اش گل کرد و از ما خواست سریع‌تر از جلو سینما رد شویم.

***

آب و قرآن آماده کرده بودیم تا رضا را برای رفتن به جبهه بدرقه کنیم، دفعه اولش نبود ولی هر بار اینکار را می‌کردیم. در حالیکه داشت پوتین‌هایش می‌پوشید. به او گفتم: آقا رضا ترا به خدا، مواظب خودت باشد. اگر عراقی‌ها گرفتنت چکار کنم، من طاقت اسیر شدن تو رو ندارم.

رضا که پوتین‌هایش را پوشيده بود و داشت با خواهر کوچکش که هنوز به مدرسه نمی‌رفت خداحافظی می‌کرد با لبخند و آرامش و اطمینان ‌گفت: طاقت همه چیز داشته باش ولی از همه اینها مهمتر این است که مواظب خواهرم باشی و نگذاری به مجلس‌هائی برود که برایش خطرناک است چون حجاب و عفت او از خون من مهمتر است.

سپس خواهرش را بوسید و گفت برو چادرت را بپوش.

***

رضا از کودکی علاقه‌ای خاص به سالار شهیدان حضرت اباعبدالله الحسین(ع) داشت و روحیه ایثار و مقاومت و شهادت‌طلبی را از مجالس روضه و تعزیه یاد گرفته بود و از کودکی آرزوئی جز شهادت در راه حق نداشت. یکی از بازی‌های رایج او در کودکی، تعزیه‌خوانی بود. معمولاً در خانه چند چادر سیاه را به هم وصل می‌کرد و به اصطلاح خیمه درست می‌کرد و با بچه‌های کوچه و محل، مشغول تعزیه‌ خواندن می‌شدند. یکبار مرحوم میرزا جلال‌ هاشمی تعزیه‌خوان که همسایه ما بود بازی آنها را دید و مدتی غرق عزاداری آنها شد. سپس به رضا گفت: بیا تا تو را برای «بچه‌خوانی» به تعزیه ببرم؟ و رضا گفت: من روم نمیاد جلو مردم بخوانم. چندین بار دیگر هم مرحوم میرزا جلال به او پیشنهاد داد ولی رضا نپذیرفت.

*****

مادر رضا می‌گوید: تقریباً چهل روز از شهادت رضا گذشته بود، یک روز دامادم، شهید حسین بنی‌پری به خانه ما آمد و گفت: می‌خواهم چیزی بگویم ولی باید قول بدهی گریه نکنی.

گفتم: باشه، گریه نمی‌کنم.

گفت: دیشب خواب رضا دیدم. در عالم خواب به من گفت: لباسهایم خونی هستند، می‌ترسم بروم خانه و مادرم از دیدن لباسهای من هول کند. حالا نمی‌دانم تعبیر این خواب چیست؟

گفتم من هم تعبیرش نمی‌دانم ولی بهتر است تمام لباسهای او را به همراه حوله و کفش و جوراب، شستشو دهيم و پاک کنم و به فقرا بدهیم. همین کار را کردم و تمام لباسها و وسائل او را به برادرش، مرحوم ابوالقاسم، دادم تا به نیازمندان بدهد.

هنوز چله‌اش تمام نشده بود که یک شب به خوابم آمد و دیدم بسیار خندان و نورانی و راضی است و فهمیدم که در رابطه با لباسهایش، کار درست و خداپسندانه‌ای انجام داده‌ایم.

***

رضا هر بار که به مرخصی‌ می‌آمد، بیشتر احساس غربت می‌کرد و دلش می‌خواست زودتر به جبهه بازگردد. در عرض چند روز به همه اقوام سر می‌زد و قبل از اینکه مرخصی‌اش تمام بشود برمی‌گشت. نمی‌توانست فضای شهر را تحمل کند در همین چند روز مرخصی هم اکثراً با همان لباس نظامی به گروه مقاومت می‌رفت و در آنجا خدمت می‌کرد. می‌گفت: این لباس آنقدر برایم مقدس است که دیگر نمی‌توانم لباس عادی بپوشم و می‌ترسم که این لباسهای نو و زیبا مرا نسبت به دفاع مقدس غافل کند. در زمانهائی که به مرخصی می‌آمد، کمتر به تلویزیون نگاه می‌کرد و از دیدن بعضی از صحنه‌ها (که عادی هم بودند) رنج می‌برد. البته وضع شهرها و برنامه‌های تلویزیونی هم هنوز مثل حالا نبود ولی دیدن همان وضعیت هم برایش سخت و ناگواز بود. اکثراً اخبار را از طریق رادیو گوش می‌داد. به همین خاطر همیشه نگران خانواده بود از آنها می‌خواست به برنامه‌های نامناسب نگاه نکنند. البته اعتراض او فقط نسبت به بدحجابی نبود بلکه نسبت به جَوّ مصرف‌زدگی و اسراف و تشریفات نیز انتقاد داشت.

*****

رضا پس از شهادتش مدتی مفقود‌الاثر بود، بخاطر اینکه کارت و پلاکش را دور انداخته بود و چندین روز در منطقه، زیر آتش خمپاره‌ها و توپهای دشمن بوده و بچه‌ها هم نمی‌توانسته‌اند، پیکر شهدا را به عقب بیاورند. تنها چیزی که می‌توانست هویت او را معین کند. این بود که شهید مرتضی جاویدی، فرمانده گردان فجر، در لحظه شهادت او را دیده بود و با ماژیک روی فانسقه‌اش نوشته بود: عبدالرضا رنجبر.

حاج عبدالخالق رنجبر، در این باره می‌گوید: هر روز برای شناسائی او به ستاد معراج شهدا می‌رفتیم و اثری از او نمی‌یافتیم. در این برنامه‌ها، همیشه شهید حسین بنی‌پری با ما بود و برای یافتن جسد برادرم خیلی تلاش می‌کرد. پس از مدتی به اهواز رفتیم و در ستاد معراج آنجا دنبال عبدالرضا می‌گشتیم. یکی از شهدا که شباهتی با عبدالرضا داشت را مشخص کردیم و قرار بود او را به زرقان بیاوریم ولی مادرم بدون اینکه او را دیده باشد مطمئن بود که او عبدالرضا نیست. وقتی که او را متقاعد کردیم که خود عبدالرضا است گفت: خدایا من راضی نیستم که مادری دیگر تا ابد در انتظار فرزندش باشد.

در این چند روز او فقط دعا می‌کرد و از خدا می‌خواست که جنازه اشتباهی برای آنها نیاورند.

خلاصه برای انتقال جسد به اهواز رفتیم ودر لحظه آخر که شهید عباس حاجی‌زمانی هم به کمک ما آمده بود به مسئول ستاد گفت اگر ممکن است آلبوم شهدا را بده تا یک بار دیگر نگاه کنیم. پس از رؤیت آلبوم‌ها متوجه شدیم که جسد عبدالرضا در همان جاست و انتخاب قبلی ما اشتباه بوده است. شناسائی شهدا بخاطر اینکه چند روز زیر آتش بودند سخت بود، تنها چیزی که کلید اولیه شناسائی بود همان دستخط شهید مرتضی جاویدی بود که روی فانسقه عبدالرضا نام او را نوشته بود و پس از آن از لباسهایش متوجه او شدیم.

*****

مادرش می‌گوید: یکبار خواب دیدم که یک زن بسیار نورانی و مقدس به خانه ما آمده و من که خیلی از دیدار او شاد و غافلگیر و شرمنده شده بودم دنبال جائی مناسب می‌گشتم تا او بنشیند. یک وقت متوجه شدم روی یک صندلی عالی نشسته است، ما هیچوقت صندلی در خانه نداشتیم و تعجب می‌کردم که آن صندلی از کجا آمده است ولی عظمت حضور او به من اجازه نمی‌داد ک درباره صندلی سؤال کنم. من بی‌اندازه خوشحال و دلواپس بودم و می‌خواستم به بهترین نحو از پذیرائی کنم. آن خانم نورانی که متوجه شرمندگی من شده بود، با لبخندی پر از مهر و عطوفت به من نگاه کرد و اشاره کرد که چیزی را که در دستش بود از او بگیرم. به طرف او رفتم و یک برگه مقوائی را كه در دست او بود گرفتم و آن را بوسیدم و روی چشمهایم گذاشتم و در همین حال از خواب بیدار شدم و با چشمانی اشکبار در خانه به دنبال آن خانم نورانی گشتم. فرزندانم که متوجه حیرت و نگرانی من شده بودند علت آن پرسیدند و من چیزی نگفتم. چند روز بعد رضا به مرخصی آمد و دوباره به جبهه رفت. از حالاتش فهمیده بودم که با آن دعوتنامه نورانی باید خودم را آماده کنم و لذا هنگام رفتنش خیلی نگران بودم. گفتم: ایشالا برگردی برات زن می‌گیریم. رضا با خنده‌ای معنی‌دار گفت: تا جنگ تموم نشه، من زن نمی‌گیرم. یکی از بچه‌ها گفت: برات زمین می‌خریم، خونه می‌سازیم: و رضا گفت: من از این دنیا حتی یه وجب خاک هم نمی‌خوام.

رضا رفت و من به دعوتنامه‌ای فکر می‌کردم که آن خانم نورانی به من داد... بعد از مدتی فهمیدیم که رضا دعوت حق را لبیک گفته و مفقود شده است.

*****

رضا و همرزمان او در سراسر کشور به این دنیا تعلق خاطر نداشتند. آنها متعلق به دنیائی بودند که از آن برای آنها دعوتنامه ارسال شده بود. اگر چه رضا هم مثل تمام همسنگرانش همیشه آماده شهادت بود و مادر او و مادران بقیه شهیدان به راه و هدف خود ایمان داشتند ولی اعطای دعوتنامه به مادر شهید، بدون شک برای آماده کردن او و اطمینان کامل به درستی راه آنها بوده است.

ادامه دارد ................

والسلام – انتشارات هدهد – زرقان

ارديبهشت 1387

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 0:28  توسط محمد حسین صادقی  | 

هوالجمیل

 

خاطرات مرحوم معدلی‌ها

 

اين متن هنوز ويرايش نشده است.

خاطرات انسانهای بزرگ جزو مواریث فرهنگی بشریت به حساب می‌آید و فرقی نمی‌کند که آن بزرگان، شهرت جهانی داشته‌اند و یا در گمنامی زیسته‌اند. هر چه هست، بسیاری از حکایت‌های آنها در طول تاریخ تبدیل به داستان و رمان و فیلم شده و می‌شود و کام تشنگان حقیقت را سیراب می‌کند. اما نکته مهمی که در این قضیه وجود دارد این است که مردم همیشه دنبال خاطرات دیگران هستند و کمتر اتفاق می‌افتد که ملتی دست به گردآوری مواریث فرهنگی خود بزند. به عبارت دیگر، اکثر انسانها در کنار اقیانوس خاطرات الهی انسانهای بزرگ خود، تشنه به سر می‌برند و منتظر جام معرفتی از سبوي فکری دیگران هستند که البته این هم فی‌نفسه برای خود فضیلتی است ولی بشرط اینکه اقیانوس معرفت خود را از یاد نبرند.

این «از خود بیگانگی» درد بزرگ جامعه بشری است و منحصر به کشور و شهر ما نمی‌شود ولی زمان مداوای این درد نیز حائز اهمیت است. وقتی که درد، کهنه شد دیگر مداوا تأثیر چندانی ندارد و این درد اینک در جامعه ما که تحت انواع تهاجم فرهنگی است، به مرحله وخیمی رسیده و ما روز به روز از خود بیگانه‌تر می‌شویم مگر اینکه نسل جوان به خود آید و کمر به گردآوری مواریث فرهنگی خود ببندد و این نقیصه بزرگ را جبران کند.

در شهر مذهبی و باستانی ما بزرگانی زندگی می‌کرده‌اند و می‌کنند که خاطرات زندگانی آنها از همین قبیل است و حداقل می‌تواند کام تشنه مردم ما را سیراب کند. قطعاً این خاطرات و حکایت‌ها و داستان‌ها نه فقط به دست اهلش در سراسر جامعه کشوری‌ و جهانی می‌رسد بلکه آیندگان را سیراب خواهد کرد.

از بین بزرگان شهر ما، زندگانی مرحوم آخوند ملاعبدالجواد و فرزندش مرحوم حاج شیخ ابوالقاسم معدلی دارای اهمیت ویژه‌ای است، چون این بزرگان علاوه بر زندگی بسیار ساده و عرفانی و الهی، در مردم دارای تأثیری شگرف بودند و علاوه بر بُعد روحانی، در بقیه ابعاد زندگی هم استاد و اسوه و الگوی مردم بوده‌اند و کمتر کسی است که نمک محبت آنها را نچشیده باشد و خاطره‌ای از آنها در ذهن نداشته باشد.

قطعاً اگر قرار باشد که تمام خاطرات آن بزرگان جمع‌آوری شود، چندین کتاب قطور را باید به رشته تحریر درآورد و انصاف هم همین است ولی از آنجا که «آب دریا را اگر نتوان کشید – هم به قدر قطره‌ای باید چشید» در حد توان خود وظیفه داریم که سبوی عطش خود را از این اقیانوس عظیم پر کنیم و خود نیز در این راهگذار به زاد توشه‌ای معنوی برسیم.

به هر حال، ما شروع کرده‌ایم تا دیگران ادامه دهند و اشکالات کار ما را تصحیح و تکمیل کنند و قبل از هر کس، از خانواده‌های مرتبط با بزرگان زرقان توقع تداوم این راه را داریم و البته بدیهی است که بسیاری از خاطرات این مجموعه را اعضای محترم آن خانواده معدلی دریافت کرده و نگاشته‌ایم که قطعاً خودشان بهتر از ما قادر به انجام اینکار و سزاوارتر و شایسته‌تر بوده‌اند ولی به لحاظ تواضع و فروتنی تا کنون خاطرات آن بزرگان را مکتوب نکرده‌اند و امید است تقاضای خاضعانه راقم این سطور، همگان و ایشان را به نیاز حیاتی نگارش این خاطره‌ها واقف‌تر سازد.

اگر چه از قدیم گفته‌اند که «بهتر آن باشد که سر دلبران – گفته آید در حدیث دیگران» ولی بدون شک، هیچکس نمی‌تواند به اندازه اصحاب «سر» دلبران، از عهده بیان فضائل آنها برآید و مطمئناً «دیگران» هم برای روایت اسرار دلبران باید به «اصحاب سر» آنها متوسل شوند چنانکه ما شده‌ایم و از این بابت از آنها سپاسگزاریم و مشتاق‌تر.

***********************

خاطراتی از مرحومین آخوند ملاعبدالجواد و حاج شیخ ابوالقاسم معدلی

مردم قدیم زرقان خاطرات بسیاری از مرحوم آخوند ملاعبدالجواد دارند که متأسفانه بسیاری از آنها فراموش شده و بسیاری از صاحبان خاطره‌ها دیگر در بین ما نیستند. خاطراتی که تنها متعلق به شهر و دیار ما نیست بلکه متعلق به بشریت است و آیندگان نیز باید از سرچشمه زلال خاطرات این مردان پاک و بی‌آلایش بهره‌مند شوند. متأسفانه تاکنون هیچ خاطره‌ای....

....آنها را جمع‌آوری نکنیم شاید برای ابد به فراموشی سپرده شوند. ما همیشه نسبت به گذشتگان این انتقاد و گلایه را داریم که چرا خاطرات زمان خود را جمع‌آوری نکرده‌اند و اینک همین انتقاد در مقیاس وسیع‌تر بر خود ما وارد است.

به هر حال، امید است نسل جوان این نیاز حیاتی را حس کند و در جستجوی ریشه‌های فرهنگی خود به پستوهای غبار گرفته خاطرات کهنسالان سفر کنند و گوهرهائی را که فراچنگ می‌آورند بازنویس نمایند و به یادگار بگذارند.

***********************

زندگینامه مرحوم آخوند ملاعبدالجواد، حاج شیخ‌ابوالقاسم معدلی مرحوم حاج شیخ محمدتقی معدلی و مرحوم حاج محمدمهدی معدلی.

......................................................................................

***********************

مرحوم معدل‌السلطنه معمولاً به اقوام و آشنایان خود در زرقان سر می‌زده و بخاطر اینکه اولاد نداشته ملک آهوچر را وقف اولاد منسوبین و نیازمندان کرده بوده در این صله‌رحم، معمولاً همیشه به دیدار آخوند ملاعبدالجواد نیز می‌رفته و از محضر او کسب فیض می‌کرده است، البته مرحوم آخوند هم برای او احترامی خاص قائل بوده است. خاطره زیر درباره یکی از این دید و بازدیدهاست.

یکبار مرحوم معدل می‌خواسته به دیدن مرحوم آخوند برود به آخوند ملاعبدالجواد خبر می‌دهند که معدل‌السلطنه دارد به دیدار او می‌آید و بهتر است از همسایه‌ها فرش و زیراندازی مناسب قرض کنند تا مهمان او روی آنها بنشیند مرحوم آخوند می‌گوید: اصلاً نیازی به این چیزها نیست و نباید برای اینکار ظاهرسازی کنند. وقتی که معدل به دیدار او می‌آید، بخاطر احترامی که برای او قائل بوده، عبای خود را چهارتا می‌کند و روی فرش کهنه خود می‌اندازد و معدل را روی آن فرش الهی می‌نشاند.

مرحوم معدل نیز که این لطف بزرگ را می‌بیند از مرحوم آخوند اجازه می‌خواهد که برای او خانه‌ای مناسب با فرشهای خوب تهیه کند ولی مرحوم آخوند ملاعبدالجواد اجازه نمی‌دهد و او را سفارش به کمک به نیازمندان می‌نماید. بدون شک، منش و شخصیت و انفاس قدسی آن عالم فرزانه و پارسا در روحیه مرحوم معدل تأثیری عمیق داشته و بسیاری از باقیات صالحات او در اثر همنشینی و ارادت به مرحوم ملاعبدالجواد بوده است.

***********************

کتاب «شبهای شیراز» درباره زندگینامه و فعالیتهای مرحوم معدل‌السلطنه سالها پیش به چاپ شده است.

***********************

مرحوم ملاعبدالجواد در بسیاری از انتخابات‌های زمان خویش، بخاطر بی‌اعتمادی به وکلا و نظام حاکم بر جامعة آن روز، راه عزلت و گوشه‌گیری را پیش می‌گرفته و به بهانه‌های مختلف از شهر بیرون می‌رفته است.

یکبار برای شرکت نکردن در انتخابات، از چند روز قبل، پیاده به روستای لپوئی می‌رود و در آنجا در خانه یکی از ارادتمندان خود، ساکن می‌شود، مرحوم آخوند معمولاً برای تبلیغ و کارهای دینی به روستاهای اطراف سفر می‌کرده و یکی از جایگاههای همیشگی او نیز لپوئی بوده است. در روز قبل از انتخابات به او خبر می‌دهند که مأمورین اداری و دولتی متوجه قصد او شده‌اند و قرار شده به دنبال او بیایند و او را به زرقان ببرند تا مردمی که به علت عدم حضور او، علاقه‌ای به شرکت در انتخابات نداشتند به پای صندوق‌ها بروند. وقتی که مرحوم آخوند از نیت آنها آگاه می‌شود دوباره پیاده به راه می‌افتد و از مسیری دیگر به طرف آهوچر و روستای بندامیر می‌رود و این مسافت طولانی را پیاده طی می‌کند و در بندامیر ساکن می‌شود و پس از انتخابات به زرقان بر می‌گردد.

***********************

فرزندش مرحوم حاج شیخ ابوالقاسم نیز در بسیاری از انتخاباتهای رژیم سابق همین رویه را دنبال می‌کردند و از یک هفته قبل مرخصی می‌گرفتند و به مشهد یا قم می‌رفتند و پس از خاتمه برنامه به زرقان بر می‌گشتند. مرخصی ایشان هم بخاطر شغل سردفتر ازدواج بوده که اداره مربوطه را در جریان سفر خود می‌گذاشتند.

***********************

حاج محمدجعفر معدلی فرزند مرحوم حاج شیخ ابوالقاسم معدلی می‌گوید:

پدرم، اعتقاد عجیبی به کرامات جدش داشت نام جد او نیز ابوالقاسم بوده و پدر جد او نیز مرحوم عبدالجواد بزرگ بوده است. پدر در بسیاری از مشکلات و برنامه‌های عادی بر مزار مرحوم جدش می‌رفت و از او استمداد روحی می‌طلبید. معمولاً در صبحهای عید اول سال می‌گفت: می‌خواهم برای عیدی گرفتن به زیارت جدم بروم. یک بار انگشتر عقیق پدرم که خیلی به آن علاقه داشت گم شده بود و هر چه می‌گشتیم پیدا نمی‌شد، پدرم انگشتر دیگری هم قبول نمی‌کرد و بخاطر گم شدن آن انگشتر که برای او خیلی محترم و مقدس بود ناراحت بود و گم شدن آن را محرومیت از یک فیض می‌دانست. یک روز عید با نیت پیدا شدن آن به زیارت اجدادش رفت و بعد از برگشتن به طرف باغچه خانه رفت و برای سروسامان دادن به باغچه و گلها با بیلچه کوچکی شروع به کار کرد و در همان لحظات اول انگشتر از زیر خاک باغچه پدیدار شد و پدرم با خوشحالی خداوند را شکر و سپاس گفت و پيدا شدن انگشتر را «عیدی» جدش می‌دانست. بعد از فوت آن بزرگوار انگشتر مزبور را نیز دفن کردیم.

***********************

من کلاس هفتم بودم. یک روز آمدم خانه دیدم خانه شلوغ است چهره غمگین مردم خبر بدی را القا می‌کرد. به اتاق نشیمن رفتم، دیدم پدرم تقریباً در حالت اغما بود ولی تا اندازه‌ای نیز هشیاری داشت. مردم نزد او می‌آمدند و حلالبودی می‌طلبیدند و برای او دعا می‌کردند. قضیه از این قرار بود که پدرم در حمام دچار گاز گرفتگی شده بود. قبلاً برای گرم کردن فضای حمام از زغال استفاده‌ می‌کردیم. من با پای برهنه دویدم تا بهداری که نزدیک خانه ما بود یک دکتر کلیمی که بعدها در زرقان ماندگار شد تازه به زرقان آمده بود. خبر را به او گفتم و از او خواستم که زود به بالین پدرم بیاید. گفت: الان نهار می‌خورم و می‌آیم. یکی از کارکنان بهداری با خواهش به او گفت: آقای دکتر عجله کنید قضیه خیلی مهم است. دکتر هم فوراً وسائل خود را برداشت و همراه من به خانه آمد. از طرف دیگر، مرحوم مادرم مقداری خاک تربت کربلا، پیدا کرده بود و همزمان با رسیدن ما می‌خواستند به پدرم بدهند. پدرم تا متوجه شد دکتر آمده در حالت نیمه هوشیاری از او خواست که دست بهش نزند. دکتر که خاکها را دید گفت: این خاکها به او ندهید ممکن است میکروب داشته باشد ولی پدرم اصرار داشت که خاک تربت را بخورد و بالاخره همین طور شد. تا خاک تربت را خورد در اغمای کامل فرو رفت و تا عصر به هوش نیامد. دکتر هم نسخه‌ای نوشت و رفت. طرفهای عصر به هوش آمد و خیلی هم با نشاط بود. هنوز مردم در رفت و آمد بودند و برای او دعا می‌کردند.

پدرم گفت: وقتی دچار گاز گرفتگی شدم و نمی‌دانستم چه بر سرم آمده است، احساس کردم که پاهایم بی‌حس شده و کم‌کم تا سینه و گلویم رسید خودم را برای مردن آماده کرده بودم و در حالت نیمه هوشیاری دعاهای مخصوص احتضار را می‌خواندم که یک دفعه متوجه شدم یک سیدی آمد و یک لیوان آب به من خوراند.

تا آب را خوردم در بیهوشی کامل فرو رفتم و دیگر هیچ نفهمیدم. من شفا یافته بودم ولی دلم نمی‌خواست از آن حالت روحانی بیرون بیایم تا اینکه عصر به هوش آمدم و متوجه شوم که مولایم اباعبدالله‌الحسین(ع) به من عنایت فرموده است. بعد از این واقعه حدود 14 – 15 سال دیگر پدرم زنده بود و همیشه درباره لذت آن آب بهشتی صحبت می‌کرد.

***********************

آخرين روزهاي حيات مرحوم حاج شیخ ابوالقاسم معدلی

یکبار یکی از دوستان پدرم که در بوشهر زندگی می‌کرد از او دعوت نمود که به بوشهر برود، پدرم هم پذیرفت و با مرحوم برادرم، حاج محمدمهدی به بوشهر رفتند، جمعه رفتند و دوشنبه آمدند. در بازگشت پدرم احساس کسالت داشت چندین بار دکترهای مختلف را به بالین او آوردیم ولی کسالت او ادامه پیدا کرد، سه‌شنبه و چهارشنبه چندین بار دکترها آمدند و رفتند ولی پدرم خوب نشد، صبح پنجشنبه گفت: بفرستید عمه طوبی بیاید و دعاهای مخصوص را برایش بخواند.

عمه‌ام آمد و به پدرم گفت: آکاکا شما الحمدالله مشکلی نداری، نیاز هم به این دعا نیست. چون قرار بود دعای احتضار را بخواند. پدرم با آرامش خاصی اصرار کرد که دعا را برایش بخواند و عمه‌ام ناچاراً شروع به خواندن دعا کرد و در حالیکه همه ما ناراحت بودیم و برایش دعا می‌کردیم. عمه‌ام در حالیکه داشت دعا را می‌خواند ناخواسته دو صفحه‌اش را با هم ورق زد و پدر گفت: ظاهراً دو صفحه‌اش را نخواندی. و عمه‌ام متوجه شد و از صفحات قبل شروع به خواندن کرد.

بعد از دعا گفت: جا نمازم را بیاورید. بخاطر اینکه خانه شلوغ بود و رفت و آمدها زياد بود خواستیم یک جانماز نو برایش آوردیم گفت: نه همان جانماز خودم را بیاورید، جانماز خودش را آوردیم و دو رکعت نماز مخصوص خواند در همان جائی که همیشه نماز می‌خواند، هنوز ظهر نشده بود و آن نماز، نماز مخصوص احتضار بود. پس از نماز با آرامش در بسترش خوابید و گفت من دیگر کاری ندارم.

طرفهای عصر دوباره حالش بد شد خواستیم او را بیمارستان ببریم ولی پدرم ممانعت کرد. خواهرم سوره یاسین را بالای سر او خواند. با تمام شدن آخرین کلمه سوره یاسین پدرم از دنیا رفت و مثل اینکه صد سال بود که خوابیده و یا از دنیا رفته است.

طبق وصیتش، او را در خانه غسل دادیم و شب جمعه هم برایش دعای کمیل خواندیم و صبح جمعه آن عالم ربانی را در حدگاه خودمان در قبرستان سیدنسیمی نزدیک مزار مطهر اجدادش به خاک سپردیم.

دفن او در روز 30/3/65 انجام شد و در هنگام رحلت هفتاد و پنج ساله بود. در همان روز مراسم تشییع جنازه شهید استاد محمدحسن زمانی نیز انجام شد.

روحشان شاد و درجاتشان متعالی

***********************

طعم شیرین لبخند و مهربانی مرحوم حاج شیخ ابوالقاسم معدلی را اکثر زرقانی‌ها و مردم حومه زرقان هنوز در کام خود دارند و پای هر سفره عقدی خاطرات او را زنده می‌کنند و یادش را گرامی می‌دارند. همین طعم را اکثر کهنسالان از مرحوم ملاعبدالجواد دارند و جوانان امروز از حاج محمدباقر معدلی.

دفتر ازدواج شماره 28 که بطور رسمی با مدیریت مرحوم آخوند ملاعبدالجواد شروع شد و در دوران پر برکت زندگی مرحوم حاج شیخ ابوالقاسم ادامه یافت منشأ خیر و برکات بسیاری برای شهر زرقان بود. حاج محمدجعفر معدلی، درباره این موضوع خاطرات و نکات جالب توجه بسیاری دارد که شاید این نکته خیلی حائز اهمیت باشد. ایشان می‌گوید: جد ما و پدر ما در طول دوران دفترداری خود 48 دفتر ازدواج پر کردند ولی یک دفتر طلاق در دوران زندگی آن دو بزرگوار پر نشد. یعنی همیشه تلاش در صلح و سازش داشتند و ساعتها وقت خود را صرف آشتی و ایجاد صلح و سازش بین طرفین می‌کردند و هر گاه پس از روزها تلاش، مجبور به اجرای یک صیغه طلاق می‌شدند قلباً ناراحت بودند و تا مدتی حال عادی نداشتند.

***********************

در دوران گذشته، طبق یک سنت محلی، وقتی که می‌خواستند عروس را به خانه داماد ببرند می‌بایست قباله ازدواج را به پدر عروس می‌دادند تا اجازه دهد عروس را ببرند. بعضی وقتها در ساعتهای آخر شب یا بعد از نیمه شب به در خانه ما می‌آمدند و تقاضای قباله می‌کردند، پدرم هم با مهربانی یا قباله را به آنها می‌داد و یا یک نوشته به آنها می‌داد تا به پدر عروس بدهند. هیچگاه هم از اینکه او را از خواب بیدار کرده‌اند ناراحت نمی‌شد و این خدمت مرا برای خود یک توفیق بزرگ الهی می‌دانست.

***********************

خاطره‌ای دیگر از زبان حاج محمدجعفر: یک روز پدرم را برای اجرای صیغه عقد به شیراز بردند. ماشینی که به دنبال ایشان آمده بود یک ماشین نو خارجی بود. در یکی از کوچه‌های شیراز مجبور شدند چند دقیقه‌ای توقف کنند. چند خانم که ایشان را در چنان ماشینی دیدند به طعنه گفته بودند که ببینید آخوندها سوار چه ماشین‌هایی می‌شوند. این نکته را به مرحوم پدرم می‌رسانند. پدرم به راننده می‌گوید برگرد تا شک و شبهه را از دل اینها برطرف کنم. راننده بر می‌گردد و مرحوم حاج شیخ با همان لبخند همیشگی به آنها می‌گوید:

من می‌خواهم بروم دل به دل برسانم اگر شما هم دعوت کنید می‌آیم، نوع ماشینش هم مهم نیست. آنها که متوجه امر می‌شوند از ایشان معذرت‌خواهی می‌کنند و می‌روند.

در حدگاه ما مزاری وجود دارد که طبق وصیت پدرم و جدم نباید کسی روی آن دفن شود. یک شب در خواب دیدم که آن مزار را دارند حفر می‌کنند تا میتی جدید در آن بگذارند. تا نصفه قبر را هم کنده بودند در عالم خواب به آنها گفتم که نباید اینجا را حفر کنند و پس از اینکه متوجه وصیت شدند دوباره قبر را پر کردند. بعد از چند روز همان اتفاق را در عالم واقع دیدم چون یکی از بستگان ما فوت شده بود و می‌خواستند آنجا را حفر کنند.

من دقیقاً عین مطالب خواب را نقل کردم و آنها متوجه شدند و میت را در مکانی دیگر در حدگاه خودمان دفن کردند. آن مزار که با یک سنگ کوچک مشخص شده متعلق به جد ما مرحوم ابوالقاسم بزرگ است که نام پدرم از نام او گرفته شده و همان مزاری است که پدرم از صاحب آن کراماتی در خاطر داشت و هر صبح عید به زیارتش می‌رفت و عیدی می‌گرفت.

مرحوم پدرم سالها معلم روستای لپوئی و کوشک و بوانات بود. مدتی هم در ابتدای شروع کار دبیرستان زرقان، دبیر قرآن و عربی و معارف اسلامی بود. در لپوئی در عرض یکسال بارها خانه عوض کردیم. چون اسباب و وسائل زیادی نداشتیم و بعضی از خانه‌ها هم آب و حوض نداشتند. در کوشک دوبار خانه عوض کردیم و آخرین بار در منزل مرحوم همایون که دارای حوض و آب بود مستقر شدیم. همسر مرحوم همایون زنی بسیار صالحه و متقی بود و هر گاه می‌خواست شیر گاوها را بدوشد، اول پستان گاو را طاهر می‌کرد و سپس شیر می‌دوشید. مدتی هم در بوانات ساکن بودند.

یکبار که از بوانات به زرقان می‌آمدند بخاطر نبودن وسائل نقلیه پدرم روی بار یک کامیون نشسته بود البته ملبس به لباس روحانی نبود، این ماشین نزدیک پل‌خان چپ می‌کند و مرحوم پدرم نیز به پایین می‌افتد ولی آسیبی به او نمی‌رسد. پدرم را به مرودشت می‌برند و روز بعد راهی زرقان می‌شود.

اول انقلاب از پدرم دعوت کردند که برای صورت‌برداری از اموال بعضی از عمال رژیم سابق همکاری کند. پدرم همراهشان می‌رود. در زمینی که معلق به شاپور غلامرضا (برادر شاه) بوده در آنجا یکی از آبیارها می‌گوید که این تراکتور متعلق به شاپور غلامرضا نیست و پدرم می‌گوید که این را جزو اموال آنها ننویسید. بعد به خانه آمدیم و صورتجلسه را برای امضا نزد پدرم آوردند. پدرم با دقت آن را خواند و متوجه شد که تراکتور هم جزو اموال قرار گرفته. گفت: من امضاء نمی‌کنم. گفتند که تمام اینها متعلق به شاپور غلامرضاست. پدرم گفت: حرف آن آبیار برای من حجت است و حاضر نیستم این صورتجلسه را امضاء کنم. نهایتاً امضا نکرد و دیگر هم برای صورت‌برداری از اموال و املاک دیگر نرفت.

***********************

حاج محمدجعفر درباره مساجدی که مرحوم پدرش در آنها نماز می‌خوانده می‌گوید: پدرم بیشتر در مسجد امام سجاد(ع) نماز می‌خواند و در آنجا به منبر می‌رفت. بدون هیچگونه توقعی و حقوقی. می‌گفت: من که می‌خواهم در خانه نماز بخوانم چه بهتر که در یک مسجد نماز بخوانم، در تمام اعیاد و قتلها هم مرحوم سیدحسین که خادم مسجد بود به خانه ما می‌فرستاد و مقداری چای و قند و زغال برای مسجد می‌برد.

در ماههای مبارک رمضان پیش از افطار به مسجد می‌رفت و پس از نماز به خانه بر می‌گشت و افطار می‌کرد و دوباره به مسجد می‌رفت و در آن زمانها هم ماشین به اندازه حالا نبود و پدرم هم بیشتر میل به پیاده‌روی داشت و نمی‌خواست مزاحم کسی بشود. تمام مردم محله امام سجاد(ع) و مخصوصاً کهنسالان این مسجد و محله ....

.... مدتی هم در دو مسجد پیشنماز بودند. یکی در مسجد حیدر و یکی در مسجد امام سجاد و طبق تقسیم‌بندی مشخصی که مردم از آن اطلاع داشتند در هر دو مسجد نماز می‌خواند.

یکبار در مسجد حیدر، در گوشه‌ای از مسجد مقداری خاکروبه می‌بیند. ظاهراً خادم‌ها آنجا را جاروب کرده بودند و یادشان رفته بود که خاکروبه را بردارند، یکی از آنها را صدا می‌زند و می‌گوید یک جارو و خاک‌انداز برای من بیاور. فوراً جارو و خاک‌انداز را می‌آورند و خودش شروع به جمع‌آوری خاکروبه‌ها می‌کند که در همین حال خادم‌ها می‌آیند و با عذرخواهی جارو و خاک‌انداز را از او می‌گیرند. پدرم هم با لبخند می‌گوید چه فرقی دارد. من هم خادم اینجا هستم و اینطور نیست که کار من فقط نماز خواندن و منبر رفتن باشد.

پدرم به من اجازه نمی‌داد پاهایم را دراز کنم چون بخاطر مشکلی نیاز داشتم که پایم را گاهگاهی دراز کنم. می‌گفت اگر خسته شدی بلند شو، چند قدمی راه برو و در جائی که کسی نیست پایت را دراز کن و پس از رفع خستگی برگرد.

***********************

یکبار، یک عده از یکی از روستاهای زرقان می‌آیند پیش مرحوم آخوند ملاعبدالجواد برای عقد کردن. برنامه دفترهای رسمی ازدواج در ایران تازه راه افتاده بود و مسئولیت یکی از این دفترها را هم به مرحوم آخوند داده بودند. تا قبل از آن هیچ هزینه‌ای برای جاری کردن صیغه عقد گرفته نمی‌شد ولی پس از آن طبق قانون باید دو ریال بابت تمبر می‌پرداختند و اين خاطره مربوط به همین زمان است.

خلاصه، مراسم عقدکنان مهیا می‌شود و آخوند به آنها می‌گوید: هزینه تمبر دوزار (دو ریال) می‌شود. آنها می‌گویند که ما هیچ پولی به همراه نداریم. مرحوم آخوند می‌گوید: این قانونی است که دولت تعیین کرده و خودم هم ندارم که به جای شما پرداخت کنم. بزرگتر روستائی‌ها می‌گوید: اصلاً نیازی به خطبه عقد نداریم. همین که تا خانه آخوند آمده‌ایم عروس به داماد حلال شده است.

مرحوم آخوند به آنها می‌گوید: من صیغه عقد را جاری می‌کنم و شما فردا هزینه تمبر را بیاورید آنها باز قبول نمی‌کنند و بساطشان را جمع می‌کنند که از خانه بیرون بردند.

هر چه اطرافیان مرحوم آخوند می‌گویند: بدون اجرای خطبه عقد زن به مرد حلال نمی‌شود قبول نمی‌کنند. وقتی که مرحوم آخوند می‌بیند که ممکن است آنها بدون خطبه عقد به حجله بروند و فعل حرام صورت بگیرد آنها را بر می‌گرداند و خطبه عقد را جاری می‌کند و خودش هزینه تمبر را تهیه می‌کند.

نام این روستا به دلائلی از متن خاطره حذف شده است.

مرحوم آخوند ملاعبدالجواد، علاوه بر مقام علمی و مذهبی، دستخط بسیار زیبائی نیز داشته که بسیاری از اسناد و مدارک آن زمان به خط ایشان موجود است. در ضمن تعدادی از سنگ مزارهای قدیمی زرقان در دو قبرستان به خط ایشان است که عموماً متن آنها را نیز خود مرحوم آخوند تنظیم می‌کرده و بعضاً اشعاری هم می‌سروده است. سنگهائی که به خط ایشان است در گوشه آنها نوشته شده: به خط عبدالجواد.

اواخر عمر مرحوم آخوند ملاعبدالجواد، مصادف بوده با استقرار بخشداری زرقان و این بخشداری حوزه وسیعی را از ارسنجان و مرودشت و خرامه و روستاهای بیضا و ابرج و کامفیروز را زیر نظر داشته است. معمولاً هر کدام از بخشدارها که به زرقان می‌آمدند، با مرحوم آخوند ملاقات می‌کرده‌اند و بسیاری از امور مهم را به سمع ایشان می‌رساندند. مثلاً درباره بزرگان زرقان و روابط اجتماعی مردم سؤال می‌کردند تا اطلاعات کاملی در رابطه با حوزه عملکرد خود به دست آورند. در دوره زندگی مرحوم حاج شیخ ابوالقاسم هم همین روند ادامه داشته و بخشدارها با ایشان ملاقات و مشورت می‌کردند. علیرغم این موضوع، اين دو بزرگوار تمایل و علاقه‌ای به این امور نداشتند ولی مسئولین شهر و بخش با توجه به دستورات مافوق‌های خود در استان به خدمت ایشان می‌رسیدند و این دو بزرگوار نیز همیشه آنها را برای خدمت به مردم تشویق می‌کردند و اهمیت خدمتگزاری به خلق خدا را به آنها گوشزد می‌نمودند.

حاج محمدجعفر معدلی می‌گوید: مدارس قاآنی و مهرداد در 25 شهریور قدیم که اکنون نامهای دیگر دارند و زمین بهداری قدیم که اکنون تبدیل به بهزیستی شده است متعلق به مرحوم منتخب بود که با وساطت پدرم آنها را به آموزش و پرورش داد و جا دارد که ذکر خیری از آن مرحوم بشود.

علاوه بر اینها، فرزندان آن مرحوم نیز خدماتی داشته‌اند، از جمله واگذاری زمینهای بهداری که اکنون خانه‌های سازمانی آموزش و پرورش است و توسط فرزندان مرحوم منتخب واگذار شده است. مرحوم منتخب علاقه‌ای خاص با مرحوم پدرم داشت و از او می‌خواست که محرومین را معرفی کند تا به آنها زمین واگذار نماید و تعدادی از طرف پدرم معرفی شدند ولی خود او علیرغم اصرار مرحوم منتخب هیچ زمینی را برای خودش نپذیرفت.

 مرحوم علی صداقت اولین معلم زرقان بود که تمام باسوادها و تحصیلکردگان زرقان سواد و معلومات خود را مدیون آن بزرگوار هستند. مرحوم صداقت با پدرم نیز ارتباط تنگاتنگ و دوستانه‌ای داشت و همیشه در امور تعلیم و تربیت از پدرم کمک می‌گرفت اگر چه پدرم در آن زمانها، جوان بود ولی برای جمع‌آوری شاگردان و برگزاری کلاسها با آن بزرگوار همکاری می‌کرد. متأسفانه هیچ نامی هم از مرحوم صداقت در تعلیم و تربیت زرقان نیست در حالیکه تمام بزرگان، خدمات خالصانه او را به یاد دارند و خود را مدیون اومی‌دانند.

خاطرات و تلاش‌های مرحوم سید محمد ضیائی و مرحوم سیدعزالدین حدائق هم که اولین رؤسای فرهنگ و رئیس دبیرستان زرقان بودند ناشناخته مانده و به فراموشی سپرده شده است. این بزرگواران نیز در طول حیات پدرم با ایشان رفت و آمد داشتند و در اولین سال تأسیس دبیرستان پدرم دبیر قرآن و عربی و معارف اسلامی بود و در جمع‌آوری شاگرد و برگزاری کلاسها نیز با آنها همکاری داشت.

مصاحبه‌گر: محمد حسين صادقي

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 0:3  توسط محمد حسین صادقی  | 

هوالجمیل

 

 روحانیون قدیم زرقان

 

اين متن هنوز ويرايش نشده است.

این اسامی باید دوباره مورد تحقیق قرار گیرد و دوباره هر کدام از بزرگان روحانی گذشته زرقان اطلاعات کاملی جمع‌آوری گردد.

آخوند ملاعبدالجواد معدلی و فرزندانش شیخ ابوالقاسم معدلی و محمدتقی معدلی، صدرالمتکلمین و فرزندش صدرزاده، سیدعبدالله مستجابی، آخوند حکیم(میرزا محمدصادق حکیم)، سید محمدحسن انفذ، حاجی میرزا محمدعلی (حاجی میزمندلی)، شیخ محمود شریعت (مجتهد زرقانی)، ملاابوالقاسم قدسی و پسرش شیخ محمدتقی قدسی، فانی؟، شيخ محمدتقی؟، ملاعلی سعیدی (پدر حاج شیخ حسن سعیدی – امام جمعه محترم زرقان)، پدر زن حیدر حاج رمضانعلی که نامش ملاحسن بوده، شیخ ابراهیم معینی که نابینا بود، سیدروضه خوان؟، مش قُرنلی (قربانعلی) پدر سیدبیگم (پا منبری می‌خوانده)، مش خلیل (پا منبری می‌خوانده)، مرحوم مروج، که لباس روحانی نداشت ولی سخنرانی می‌کرد و خط بسیار زیبایی هم داشت، درویشعلی (پا منبری می‌خوانده)، حاجی آخوند (حسین) پدر حاج میز مندلی پدر شیخ محمود شریعت، آخوند حکیم (میرزا محمد صادق) یک پسر و یک دختر داشته بنامهای میز مندسین و نصرت که نصرت مادر مادر من است. آخوند حکیم، پزشک و روحانی و قاضی بوده است. آخوند ملاعبدالجواد، خط بسیار زیبائی نیز داشته که بعضی از سنگهای مزارات زرقان با خط ایشان تزیین شده است، آخوند ملاعلی اکبر.

ادامه دارد....................................................

والسلام - محمد حسين صادقي

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 0:1  توسط محمد حسین صادقی  | 

هوالجميل

 

 نابغه‌ای با دستان معجزه‌گر

 

تمام علوم نوین ریشه در علوم کهن دارند و از دل تاریخ بر آمده‌اند. بر همین اساس، علم ارتوپدی نیز ریشه در شکسته‌بندی سنتی دارد، هر چند امروزه، آن را کنار زده و خود بر جای آن نشسته است. بدون شک علم شکسته‌بندی سنتی که از اعماق تاریخ بشریت سر برآورده در این روزگار، آخرین نفسهای خود را می‌کشد و در آینده نزدیک شاید دیگر شکسته‌بندی سنتی اصلاً وجود نداشته باشد.

انسان از روزی که درد را شناخت به دنبال مداوای آن گشت ولی راه مداوای بعضی از دردها هنوز هم کشف نشده اما شکستن استخوان که از اولین لحظه‌های تاریخ حیات انسانها مبتلابه بنی آدم بوده فوراً به پدیدار شدن علم شکسته‌بندی سنتی منجر شده و به همین خاطر می‌توان این علم را اولین علم پزشکی و درمانی در تاریخ بشریت قلمداد کرد و این قرن را قرن خاتمه عمر آن به حساب آورد. بر همین اساس علم شکسته‌بندی سنتی علمی باستانی به حساب می‌آید و امروزه، هر شکسته‌بند سنتی را باید آخرین تجلیگاه آن علم باستانی تلقی نمود و نابغه بزرگ شهر باستانی ما که تمام مردم، علم شکسته‌بندی سنتی او را باور کرده‌اند از این قبیل است؛ نه فقط بخاطر علم و تجربه و تبحری که در این رشته دارد بلکه بخاطر بسیاری از سجایای اخلاقی دیگرش که از او یک «اسطوره» ساخته است.

تمام شهرهای باستانی کشور بخاطر چیزهائی شهره آفاقند و شهر ما در چند چیز شهرت دارد: حلوای ارده، انگور بَش، صنایع دستی مختلف و علم شکسته‌بندی که این علم در وجود استاد حسین صادقی که در زرقان و حومه به «حسین مُلعَباس» مشهور است، خلاصه می‌گردد. کسانی که در روستاها و شهرهای اطراف زرقان زندگی می‌کنند بدون شک با شنیدن نام زرقان به یاد حلوای شیرین آن و دستان شفابخش و معجزه‌گر حسین مُلعباس می‌افتند و خاطرات شکسته بندی‌های موفقیت‌آمیز او را با شور و شوق و حلاوتی خاص برای دیگران تعریف می‌کنند. اما آنچه که مردم زرقان، از این استاد توانا در یاد و خاطر دارند، نه فقط شكسته‌بندي بلكه شکسته نفسی ذاتی است و یقیناً اگر استاد صادقی با علم و استعداد سرشار و خدادادی به این مرحله والای کمال در علم شکسته‌بندی رسیده است بخاطر همان تواضع و شکسته نفسی است و این کیمیائی است که در زمانه ما به ندرت یافت می‌شود.

نکته دیگری که ما را به عهد باستان وصل می‌کند، خود کلمه استخوان است که در فارسی باستان و فارسی پهلوی نیز (با اندک اختلافی در تلفظ) به همین صورت بیان می‌شده است و شکسته‌بندی سنتی نیز از علوم رایج آن روزگاران بوده است.

*****************************

در سال 73 – 74 که ماهنامه هدهد را منتشر می‌کردم مصاحبه‌ای با مرحوم حسین صادقی انجام دادم که مثل بسیاری از مطالب دیگر بخاطر تعطیل شدن نشریه به چاپ نرسید. اینک که دوباره مطالعات زرقان‌شناسی را شروع کرده‌ام برخود لازم می‌دانم، ضمن مقدمه‌ای تکلیف خود را نسبت به آن بزرگمرد بی‌ادعا به انجام برسانم و مصاحبه قبلی را بازنویسی و منتشر کنم.

مرحوم حسین صادقی فرزند ملاعباس در تاریخ 1310 در زرقان فارس به دنیا آمد و در تاریخ 11/12/1386 شمسی پس از عمری تلاش و خدمت به خلق خدا، دعوت حق را لبیک گلفت و به رحمت ایزدی پیوست.

بدون شک و اغراق مرحوم حسین مُلعباس، یکی از بزگترین شکسته‌بند‌هاي سنتی معاصر بود و چنان استعداد و تبحری در کار شکسته‌بندی داشت که همه را به حیرت وا می‌داشت. او در زرقان و شیراز و مرودشت و روستاهای حومه و حتی در شهرهای دیگر، چهره‌ای کاملاً حاذق و شناخته شده بود و کمتر کسی در زرقان وجود دارد که خاطره‌ای از شکسته‌بندی او به خاطر نداشته باشد. اگر روزی خاطرات مردم در این زمینه جمع‌آوری گردد بدون شک کتابی قطور فراهم می‌آید و امید است چنین کاری انجام بگیرد. با رفتن او پرونده شکسته‌بندی سنتی در زرقان و حومه بسته شد و مطمئناً تا سالهای دراز، کسی مثل او بوجود نمی‌آید و یا بهتر بگوئیم: هرگز بوجود نخواهد آمد.

مرحوم حسین صادقی، با طمأنینه و آرامش و تدبیر و صبر و حوصله‌ای که داشت در طول زندگانی پربرکت خود هزاران انسان را معالجه کرد و علیرغم علم و حلمی که داشت هیچگاه دَم از منیت نزد و هیچ ادعائی نداشت. او اگر چه می‌توانست مطب و درمانگاهی برای خود باز کند و فقط به شغل شکسته‌بندی بپردازد ولی تا آخر عمر از شغل خود که دامداری بود دست برنداشت و در عین حال، هیچ بیماری را جواب نداد و هیچگاه چشم به مادیات ندوخت و برای کار خود، نرخ تعیین نکرد.

همه مردم نشانی درمانگاه او را می‌دانستند و به محض اینکه کسی دچار آسیب می‌شد یکراست به دامداری او در ابتدای راه «برآفتاب» بود می‌رفت و بسیار اتفاق می‌افتاد که بیمارانش را در همان فضای ساده و صمیمی معالجه می‌کرد و همزمان به کارهای دامداری‌اش نیز رسیدگی می‌کرد و گاهگاهی نیز بنا به ضرورت به محل سکونت مصدوم می‌رفت و مشغول معالجه می‌شد.

در سالهای اخیر که امکانات رادیولوژی نسبت به قبل زیادتر شده بود، از مصدوم می‌خواست که عکس رادیولوژی بگیرد و با توجه به عکسها، به درمان آنها می‌پرداخت و دستورات داروئی هم می‌داد. بعضی از کسانی که برای شکسته‌بندی به بیمارستانها مراجعه کرده بودند و پس از روزها بهبود نیافته بودند به او مراجعه می‌کردند و آن مرحوم دوباره مشغول معالجه آنها می‌شد تا مصدوم به بهبودی کامل می‌رسید. در اصل، محال بود که او فردی را معالجه کند و اشتباهی در معالجه او صورت گرفته باشد، یعنی هیچکس به یاد ندارد که عمل شکسته‌بندی او، با بهبودی کامل و سریع همراه نباشد در حالیکه چنین اشتباهاتی در بعضی از بیمارستانها، اتفاق افتاده و مصدومین ناراضی بوده‌اند. اگر مصدومین دچار شکستگی‌های وخیم بودند مثل شکستگی ستون فقرات، او فقط دستور روش انتقال او به بیمارستان را می‌داد و خودش هیچ اقدامی در این موارد نمی‌کرد. البته در سالیان قبل اینگونه شکسته‌بندی‌ها رانیز با موفقیت انجام می‌داد.

او نه فقط در هنگام معالجه، بلکه در مواقع عادی نیز فقط بنا به ضرورت و بسیار کم حرف می‌زد و با تمام وجود روی موضع شکسته شده و شخص مصدوم متمرکز می‌شد و کارش را انجام می‌داد. به عبارت دیگر او زیاد حرف نمی‌زد ولی زیاد گوش می‌گرفت و همیشه غرق در تفکر بود.

صدای تقريباً نازک او نیز همیشه آنقدر آرام و کوتاه بود که اطرافیان مصدوم متوجه دستورات او نمی‌شدند و او به جای تکرار حرف با اشاره به آنها می‌فهماند که چکار کنند.

مردم شهر ما، خاطرات آن پیرمرد ریز نقش و آرام و صبور و حاذق و متفکر که همیشه بر دوچرخه‌ای قدیمی سوار می‌شد و در راه «برآفتاب» به دامداری می‌رفت و بر می‌گشت را هیچگاه نمی‌توانند از یاد ببرند چون او بر گردن تمام همشهریان خود حقی دارد که فقط خداوند متعال می‌تواند حق او را بر گردن مردم حلال کند و به او پاداش دهد.

تمام مردم زرقان و حومه، در طول زندگی او و پس از مرگش احترامی شایسته و عظیم برای او قائل بودند، اما علاقه زیاد حقیر به او دلیل دیگری نیز داشت و هر وقت که به محضرش می‌رسیدم این علاقه و علت آن را به زبان می‌آوردم و او با لبخندی ملیح و شیرین که در حلقه‌های دود سیگار پنهان می‌شد پاسخم را می‌داد.

به او می‌گفتم: کسانی که شماره تلفن ما را ندارند و از 118 می‌گیرند معمولاً دچار اشتباه می‌شوند. بعضی‌ها به من زنگ می‌زنند و تقاضای شکسته‌بندی می‌کنند که در پاسخ آنها می‌گفتم: درست است که اسم من هم حسین صادقی است ولی شکسته‌بند زرقان یک حسین صادقی دیگر است. او هم می‌گفت: برای ما هم همین اشکال پیش می‌آمد چون بعضی‌ها دنبال تو می‌گشتند و به ما زنگ می‌زدند....!

به هر حال، هر چه بود، افتخار همنامی با آن مرد بزرگ برای من مایه لذت و مباهات بود و هنوز به این همنامی افتخار می‌کنم.

مرحوم حسین ملاعباس که آخرین فرزند یک خانواده هشت نفری بود (چهار برادر و دو خواهر و والدین) در تاریخ ../../1310 در شهر زرقان فارس متولد شد. پدرش، به شغل تجارت و چارواداری اشتغال داشت و بخاطر تقوی و درستکاری و امانتداری و تقید به مسائل شرعی به «ملا» مشهور شده بود و همه او را بنام «ملاعباس» می‌شناختند.

حسین در سه سالگی پدر و مادرش را از دست می‌دهد و تا شش سالگی نزد مادربزرگش (مادر مادرش) بزرگ می‌شود. سپس تحت سرپرستی برادر بزرگش مرحوم محمدصادق قرار می‌گیرد تا به دوران نوجوانی و جوانی می‌رسد و کار دامداری و کشاورزی را از همان زمان شروع می‌کند ولی هیچگاه فرصت تحصیل و درس خواندن نمی‌یابد.

دوره سربازی او همزمان با حکومت مرحوم دکتر مصدق بوده که طی لایحه‌ای تمام سربازان در ازای پرداخت یکصد تومان معاف می‌شدند و حسین جزو همین گروه بود.

پس از معافیت، حسین شغل دامپروری را بعنوان شغل اصلی خویش برمی‌گزیند و در کنار آن، کارهای کشاورزی را نیز انجام می‌دهد. اگر چه او در رشته شکسته‌بندی سنتی، دارای شهرت و مهارتی کامل بود ولی در رشته دامداری و کشاورزی نیز صاحبنظر بود و بسیاری دامداران و کشاورزان در کارهایشان با او مشورت می‌کردند و از نظرات صائب او بهره می‌بردند.

مرحوم حسین صادقی کار شکسته‌بندی را از جوانی شروع می‌کند و مقدمات این کار را نزد برادرش مرحوم حاج ابوالقاسم فرا می‌گیرد و در مدت زمان کمی چنان مهارت می‌یابد که برادرش نیز تمام مراجعین را به او ارجاع می‌دهد. البته مرحوم حاج ابوالقاسم نیز بصورت رسمی و فراگیر کار شکسته‌بندی نمی‌کرد ولی در حد نیاز گاهگاهی به مداوای مصدومین می‌پرداخت.

مرحوم حسین ملاعباس اگر چه سواد نداشت ولی اطلاعات او درباره استخوانهای بدن انسان و حیوانات چنان زیاد بود که گاهی اوقات، متخصصین این رشته نیز با او مشورت می‌کردند و برای نظرات او ارزش و احترامی شایسته قائل بودند.

مرحوم حسین صادقی، نه فقط شکستگی‌ها دست و پا را درمان می‌کرد بلکه شکستگی‌های سخت مثل دنده‌ها و کمر و گردن و لگن خاطره را نیز با جرأت و توکل و اعتماد به نفس معالجه می‌کرد و همیشه به خوبی و آسانی از عهده این عملهای سخت بر می‌آمد ولي در سالهاي آخر، شكستگي‌هاي سخت را نمي‌پذيرفت.

او در بسیاری از موارد حیوانات آسیب دیده را نیز با همان صبر و متانت و دلسوزی، درمان می‌کرد و حتی ترمیم درختان شکسته را نیز جزو مسئولیت الهی خود مي‌دانست.

 او علیرغم این همه مهارت و دلسوزی و دانائی هیچوقت برای خود تبلیغ نمی‌کرد و از خود تعریف نمی‌نمود.

اگر چه آن مرحوم کار شکسته‌بندی را از جوانی شروع کرد ولی در سی سالگی در این رشته به تبحر کامل رسید و بیش از 40 سال چند هزار مصدوم را معالجه کرد و آنها را از نقص عضو یا مرگ حتمی نجات داد. او تا دو سال قبل از وفاتش به این خدمت اشتغال داشت و در دو سال آخر عمرش، بخاطر ضعف بدنی دیگر نتوانست کار خود ادامه دهد.

آن بزرگمرد بی‌ادعا که آخرین حلقه شکسته‌بندی سنتی در منطقه زرقان به حساب می‌آمد، و یک عمر، عاشقانه و صبورانه به خدمت به همنوعانش مشغول بود در سن 76 سالگی دعوت حق را لبیک گفت و در قبرستان محل حیدر به خاک سپرده شد و با کوله‌باری از دعای خیر مردم به دیار باقی شتافت و روح پاک و صبور او در جنت‌المأوی زیر سایه الطاف مولایش حضرت اباعبدالله الحسین(ع) به آرامش ابدی رسید.

حاصل زندگی آن مرحوم، سه پسر و چهار دختر می‌باشد که خاطرات بسیاری از شکسته‌بندی‌های او دارند و بعضی از مطالب این نوشتار از فرزند ایشان آقای حسن صادقی گرفته شد که از ایشان سپاسگزاریم و از خداوند متعال برای مرحوم پدرشان، علو درجات را مسئلت می‌نمائیم.

***********************************

عصر یکی از روزهای گرم طبق قرار قبلی به طرف دامداری همشهری گرانقدرم استاد حسین صادقی می‌روم و خوشحالم از اینکه بعد از چند بار تقاضا، اجازه مصاحبه به من داده است. اگر چه بارها به محضر او رسیده‌ام و گفتگوهای فراوانی در موارد مختلف داشته‌ایم ولی این بار با قصد مصاحبه می‌روم و او از برنامه و هدف من آگاه است. وقتی که اولین بار برنامه مصاحبه را مطرح کردم، با لبخند گفت: «برای چی؟ من که حرفی برای گفتن ندارم» بعد از اصرار راضی شد و گفت: هر وقت خواستی بیا. و چیزی که مرا بیشتر از همیشه شیفته او کرد همین تواضع و سادگی و بی‌ادعائي بود.چگونه ممکن است مردی با آنهمه تجربه موفق در زمینه شکسته‌بندی سنتی حرفی برای گفتن نداشته باشد؟

بالاخره به دامداری می‌رسم، در می‌زنم، در را باز می‌کند و با خوشروئی و مهربانی مرا می‌پذیرد و اصرار می‌کند که موتور(قراضه‌ام) را هم به داخل ببرم.همه چیز آماده است، انگور زرین زرقان و چای و آب خنک و از همه مهمتر لبخند و تواضع و مهربانی استاد. خداوند را بر این توفیق شکر می‌گویم و سؤالهایم را شروع می‌کنم ولی او دنبال جائی مناسب برای نشستن می‌گردد. می‌گویم: نیازی به نشستن نیست ، هر طور که شما راحت‌ترید من هم راحتم. ولی او کارهایش را تعطیل می‌کند و آداب مهمان نوازی را بجا مي‌آورد.

در سایه اتاق روی یک فرش کهنه می‌نشینیم و پس از سلام و احوالپرسی حرفهایمان گل می‌کند. استاد با لهجه کاملاً زرقانی صحبت می‌کند و من مجبورم حرفهای ایشان را براي خوانندگان عزيز کمی بازنویسی و ترجمه کنم. او اولین استکان چای را می‌ریزد و من اولین سؤالم را مطرح می‌کنم:

·       استاد چگونه به شکسته‌بندی علاقمند شدید و از کجا شروع کردید؟

·    با نام خدا شروع می‌کند و می‌گوید: از دوره جوانی که برادرم حاج ابوالقاسم گاهگاهی شکسته‌بندی می‌کرد به این کار علاقمند شدم و فکر کردم که از این طریق می‌توانم خدمتی به مردم بکنم. اول فقط «دررفتگی» را مداوا می‌کردم ولی بعدها با توجه به نیازهائی كه پیش می‌آمد، دیدم مجبورم که کار شکسته‌بندی هم انجام دهم و با توکل به خدا این کار را شروع کردم ولی شغل اصلی من همین دامداری است که می‌بینی.

·       اگر ممکن است درباره دررفتگی و شکستگی بیشتر توضیح دهید؟

·    دررفتگی مربوط به وقتی است که استخوانها از سر جایشان در رفته‌اند و شکسته نشده‌اند که معمولاً مربوط به قفل و بست‌های بدن است مثل انگشت‌ها و آرنج‌ها. یک چیز دیگر هم هست که به آن «مو بردن» می‌گوئیم. یعنی وقتی که یکی از استخوان‌ها صدمه دیده ولی شکسته نشده که این هم درمان مخصوص به خود دارد اما درمان شکستن استخوانها کار سختی است، بعضی وقتها یک استخوان ممکن است چند تکه شده باشد که واقعاً بستن آنها کار آسانی نیست و با توجه به اینکه ما از داروی بیهوشی استفاده نمی‌کنیم. بیمار خیلی درد می‌کشد ولی چاره‌ای نیست. دو تا آسیب دیگر هم هست که البته مشکل نیستند ولی فردی که دچار آنها شده باشد ممکن است مدتی کوتاه درد زیادی داشته باشد.

·       می‌شود آن دو آسیب را هم نام ببرید؟

·       بله، یکی «رگ رو رگ شدن، یکی هم لخشیدن» که در این دو هیچ صدمه‌ای به استخوان نمی‌رسد.

·       آیا شکستگی‌های سخت مثل قفسه سینه و دنده‌ها و ستون مهره‌های پشت هم انجام می‌دهید؟

·    اگر چه این کار بسیار سختی است و ممکن است شکسته شدن استخوان به جگر یا سفیده یا روده‌ها آسیب رسانده باشد، ولی اگر خونریزی داخلی نداشته باشد، این کار را انجام می‌دهم و البته با موفقیت هم همراه بوده است ولی قبل از عمل شکسته‌بندی از آنها می‌خواهم عکس بگیرند.

·    با توجه به اینکه تشخیص شکستگی‌ها از طریق رادیولوژی نیاز به تخصص دارد، آیا پزشکان مربوطه از شما ایراد نمی‌گیرند؟

·    تا حالا کسی ایراد نگرفته، هرکس هم پیش من می‌آید می‌گویم به دکتر بروید ولی بعضی‌ها اصرار می‌کنند که من خودم اینکار را انجام دهم، من هم قبول می‌کنم. البته اگر چه بیسوادم ولی در حد خودم هم از عکسها سر در می‌برم و قبلاً که عسکبرداری هم نبود ‌می‌توانستم بفهمم که کدام استخوان و تا چه حد دچار آسیب شده و درمان آن چگونه است.

·       در مورد پلاتین گذاری چه؟

·    خوب معلوم است که من نه اتاق جراحی دارم و نه می‌توانم اینکار را انجام دهم ولی نمونه‌هائی هم بوده که نیاز به پلاتین داشته‌اند ولی بخاطر قند خون، با اصرار خودشان من طوری آنها را مداوا کرده‌ام که بخاطر قند خون نیاز به پلاتین نداشته‌اند و کاملاً خوب شده‌اند.

·       می‌بخشید، آیا تا حالا کار شکسته‌بندی ناموفق هم داشته‌اید؟

·       این را مردم باید جواب دهند. ولی نه، الحمدالله تا حالا که پیش نیامده، امیدوارم بعد از این هم پیش نیاد.

(کم‌کم دامدار‌های دیگر برای دید و بازدید یا مشورت و یا طبق رسم هر روزه، در دامداری استاد صادقی جمع می‌شوند و هر کدام خاطره‌ای به فراخور حال تعریف می‌کنند و همگی استاد را می‌ستایند و او با تواضع کامل سر به زیر می‌افکند و در فرصتی که پیش آمده، سیگاری ديگر روشن می‌کند و متفکرانه به آن پُک می‌زند، حرفهای همسایگان نیز جالب و شنیدنی است و امید است روزی بتوانم خاطرات آنها را در مورد شکسته‌بندی‌های استاد ثبت و ضبط کنم ولی فعلاً هنوز چند سؤال مهم دیگر دارم که باید آنها را نیز بپرسم)

·       شما چگونه به نوع و تعداد استخوانهای بدن انسان علم پیدا کردید؟

·       فقط با تجربه، البته عکسهائی هم در بعضی از کتابها دیده‌ام ولی بیشتر از تجربه خود استفاده کرده‌ام.

·       چگونه؟

·    من بخاطر شغل دامداری بعضی وقتها مجبور بودم قصابی هم بکنم. مخصوصاً در جوانی. استخوانهای بدن حیوانات تقریباً مثل استخوانهای بدن انسان است. البته تفاوتهائی هم دارد. من هر بار که خودم مشغول قصابی بودم و یا قصابی کردن گوسفند توسط دیگران را می‌دیدم خیلی دقت می‌کردم و بعضی وقتها ساعتها به استخوانها خیره می‌شدم و نوع بست و بند و اندازه و وزن آنها را بررسی می‌کردم و از هیچ استخوانی به راحتی نمی‌گذشتم. در اصل هر تکه استخوان برای من مثل یک کلاس درس بود. من اینها را در ذهن خود به هم پیوند می‌زدم و هر وقت که مصدومی را می‌دیم، اول به همان استخوان در بدن خودم دست می‌کشیدم تا جای دقیق آن و وضعیتش را پیدا کنم. بعدها دیگر نیز به اینکارها هم نداشتم و به محض اینکه فرد مصدومی می‌آمد می‌فهمیدم که کدام استخوان او شکسته و چقدر دچار آسیب شده است. البته، اسکلت انسانهای مرده هم دیده‌ام و آنها را بارها به دقت بررسی کرده‌ام.

·    یکبار از شما شنیدم که شکسته‌بندی را به کوزه شکسته‌ای که در یک کیسه سربسته قرار دارد تشبیه کردید اگر ممکن است دوباره توضیح دهید؟

·    بله، دقیقاً همینطور است اما تفاوتهائی هم دارد. کیسه و کوزه جان ندارد و درد را حس نمی‌کنند کسی که استخوانش شکسته است درد می‌‌کشد و هر بار که دست آدم به قسمت شکسته می‌خورد فریادش بلند می‌شود. اگر کوزه شکسته را صد بار هم به اشتباه در کیسه روی هم بچینند مهم نیست ولی شکسته‌بند باید با یک بار دست کشیدن تمام نقاط شکسته را تشخیص دهد و آنها را ببندد مخصوصاً اگر چند جای استخوان شکسته باشد خیلی سخت‌تر است و فرد مصدوم‌ درد بیشتری حس می‌کند و ما نباید او را دچار دردهای بیشتر کنیم. البته حالا عکسبرداری خیلی به ما کمک می‌کند ولی در قدیم که این امکانات تا این اندازه نبود باید با یک بار دست کشیدن فرد را معالجه می‌کردیم. البته امتحان کوزه و کیسه، امتحان خوبی است ولی به شرط اینکه کوزه، صد تکه نشده باشد بلکه حداکثر دو سه تکه شده باشد.(سپس با لبخندی ادامه می‌دهد) شما هم می‌توانید امتحان کنید!

·       لطفاً درباره داروهای گیاهی هم که در شکسته‌بندی استفاده می‌کنید توضیح دهید؟

·    ما از داروهای قدیمی استفاده می‌کنیم مثل چوغ آزاد و زردچوبه که اینها را به اندازه معین با تخم‌مرغ مخلوط می‌کنیم و روی استخوان شکسته یا «در رفته» می‌بندیم، بعضی وقتها هم با تخته و چوب و گیاه مَهک (ساقه و برگ شيرين بيان) استخوان‌ها را می‌بندیم تا بیشتر دچار آسیب نشود و در زمان معین به مداوای آن می‌پردازیم ولی کُلاً داروی خاص نداریم. این چیزها هم اثری در کاهش درد و خوب شدن استخوان ندارد بلکه مثل کار باندپیچی و گچ‌گیری است که در بیمارستانها انجام می‌دهند.

·       چه اقدامات دیگری درهنگام شکسته‌بندی انجام می‌دهید؟

·    معمولاً کسی که دچار شکستگی استخوان می‌شود ممکن است دچار تب و لرز و تشنج و خونریزی هم بشود. بعضی وقتها که مدتی از زخم گذشته باشد ممکن است «چرک» هم کرده باشد، ممکن است به رگها و عصبهایش هم آسیب رسیده باشد و اگر این شکستگی در قفسه سینه و کتف و لگن و ستون مهره‌های پشت باشد خیلی باید احتیاط کرد. در قدیم برای هر کدام از این مشکلات، برنامه‌ای مشخص داشتیم ولی در هر حال نمی‌توانستیم بیمار را بیهوش کنیم. معمولاً از داروهای گیاهی استفاده می‌کردیم بعضی وقتها محل عفونت را جوهر پنی‌سیلین خشک می‌کردیم و البته باید هر مشکلی در زمان معین و با داروئی خاص مداوا می‌شد که نیاز به دقت و حوصله خاصی داشت ولی در هر حال ما سعی می‌کردیم که بیمار کمتر درد بکشد و زودتر خوب شود. البته در تمام این کارها خدا کمک می‌کرد. مردم هم به ائمه متوسل می‌شدند و آنها شفا می‌دادند.

·       آیا درد کشیدن بیمار باعث درد کشیدن شما هم می‌شود؟

·    بله، بدون شک من هم خیلی ناراحت می‌شوم ، حتی ممکن بود بعضی‌ها در هنگام درد پرخاش هم بکنند و حرفهای درشت بزنند من هم از حرفهای آنها ناراحت نمی‌شدم ولی از دردشان درد می‌کشیدم، بعد از خوب شدن هم به سراغم می‌آمدند و معذرت‌خواهی می‌کردند و یا در همان لحظه، اطرافیان آنها معذرت می‌خواستند و من می‌گفتم اگر شما می‌دانستید که او چه دردی می‌کشد به او حق می‌دادید بله، خاطرات زیادی از این دردها و حرفها دارم ولی خوشحالم که آنها حالا خوب شده‌اند و به راحتی زندگی می‌کنند.

(خورشید دارد آرام‌آرام سر بر دامن «کوه دنگله» می‌گذارد و صدای بعضی از گوسفندها و گاوها، مرغ و خروس‌هاهم در آمده است. شاید آنها هم منتظر دستهای نوازشگر و مهربان استادند ولی من فکر می‌کنم آنها هم دارند درباره خاطرات شکسته‌بندی استاد با من صحبت می‌کنند و من حس می‌کنم که زبان آنها را می‌فهمم و پیامشان را می‌شنوم. نگاهی به برگه سؤالاتم می‌اندازم، و دوباره آنها را پیش خود مرور می‌کنم اگر چه فضای مصاحبه کمی تغییر کرد و سؤال در سؤال پیش آمد ولی هنوز سؤالات زیر برایم بی‌پاسخ مانده‌اند:

·       ارتباط استاد و با شکسته‌بندی‌های دیگر در زرقان و حومه؟

·       مهمترین خاطرات استاد در شکسته‌بندی؟

·       روابط فامیلی و شجره نامه استاد؟

·       پیشنهاد تأسیس مطب و درمانگاه شکسته‌بندی سنتی؟

·       تربیت شاگرد؟

·       زندگینامه استاد؟

·       پیام استاد؟

ولی وقت کوتاهتر از آن است که بتوانم تمام اینها را مطرح کنم و جواب بگیرم استاد بخاطر کارهای روزانه خسته است ولی با متانت، حضور ما را تحمل می‌کند و خم به ابرو نمی‌آورد ولی من حال او را درک می‌کنم. با شرمندگی و عذرخواهی از او می‌خواهم که فقط به یک سؤال دیگر من جواب دهد. سؤالی که شاید مهمترین موضوع ناگفته مرا پوشش دهد:

·    استاد، چرا شاگرد نمی‌پذیرید؟ ایکاش علم و تجربه شما به دیگران هم منتقل می‌شد. (استاد دوباره پک محکمی به سیگار می‌زند و می‌خندد، من فکر می‌کنم با سخت‌ترین سؤال مواجه شده است ولی تواضع او فکر مرا باطل می‌کند و می‌گوید: من کی‌ام که شاگرد داشته باشم؟ اشک در چشمهایم جمع می‌شود و او که شرمندگی مرا احساس کرده، برای دلجوئی از من، به سؤالاتم پاسخ می‌دهد. پاسخی بسیار جدی و مهم.

می‌گوید: چند علت دارد، اول اینکه علم پزشکی خیلی پیشرفت کرده و شاید دیگر نیاز به شکسته‌بندی سنتی نباشد. دوم اینکه شکسته‌بندی سنتی خیلی جرأت و توکل می‌خواهد، استخوانهای مردم بازیچه نیست که هر کسی مشغول بستن آنها بشود، اگر شکسته‌بند اشتباه کند، طرف یک عمر فلج یا ناقص‌العضو می‌شود و یا حتی می‌میرد. کار بیمارستانی‌ هم نیست که اگر اشتباه شد دوباره طرف را جراحی کنند و پلاتین به جای استخوانهایش بگذارند. همه مردم ظاهر هم را می‌بینند ولی یک شکسته‌بند، در نگاه اول باید استخوانهای افراد را ببیند و این علمی نیست که بشود آموزش داد. در سی چهل سال گذشته چند نفر هم آمدند و سؤالاتی کردند ولی من متوجه شدم که آنها هوش و ذکاوت کافی برای اینکار ندارند و ممکن است ضربه به مردم بزنند. همه شکستگی‌ها هم مثل شکستن دست و قلم پا نیستند. کسی که اسم شکسته‌بند روی خود می‌گذارد اگر ناوارد باشد ممکن است ناشیانه به مداوای شخصی که گردن یا کمر او شکسته بپردازد و او را قطع نخاع کند. روی این حساب من نمی‌توانستم مسئولیت‌ این کارهارا بعهده بگیرم.

و دوم اینکه: اگر شاگرد حاذق پیدا کرده بودم حتماً تجربه‌هایم را در اختیارش می‌گذاشتم ولی حالا الحمدالله تمام حاذق‌ها رفته‌اند دانشگاه و از طریق دیگر به مردم خدمت می‌کنند.

و سوم اینکه: اگر این تجربه را به کسانی که دنبال پول بودند می‌دادم می‌رفتند دکان باز می‌کردند و کار شکسته‌بندی سنتی تبدیل به بازار بعضی‌ها می‌شد، در حالیکه شغل من شکسته‌بندی نیست و حتی به تمام کسانی که پیشم می‌آیند اول پیشنهاد می‌کنم که بروند دکتر و بیمارستان و اگر اصرار کردند می‌پذیرم، بدون اینکه نرخ تعیین کنم. بعضی‌ها هم برایم شیرینی و کله‌قند و دسته گل و پول می‌آوردند که من واقعاً راضی به زحمت آنها نیستم. چون شغل من دامداری است و به لطف خدا تا حالا هم درمانده نشده‌ام و شکرگزار خدا هستم....

والسلام – محمد حسين صادقي


 

عكس مرحوم استاد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 23:58  توسط محمد حسین صادقی  | 

 
*Name نام و نام خانوادگی :
* Email آدرس ایمیل:
subject موضوع پیام:
*comment پیام:

فرم تماس از پارس تولز